تبليغاتX
بهشت آرام
خونه ی دل
روزها بود که از حوالی دلم عبور نکرده بودم...

تو هم این روزا به دل سر نزده بودی...

اینو از تارای عنکبوت تنیده شده ی خونه ی دل، ساده می شد فهمید...

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط مینورام |
مینای من
اگه مداد زرد من گم شده و

بوم نقاشیم دیگه قناری نداره

اگه سبزینه ی برگای باغم پریده و

باغ دلم دیگه سبزه نداره

اگه شمعدونی هام تو باغ پژمردن و

شمعدونی هام شمع ندارن

***

باغچه ی من گل نداره

ماهی تو حوض جون نداره

مینای من حوصله ی حرف نداره

خورشید دیگه نور نداره

ماه دیگه مهتاب نداره

سینه ی من قلب نداره

قلب من عشقی نداره

شادی و نشاط رو کم داره

***

منتظر تو می مونم

***

تا قناری بیاد رو بومم بشینه،

دوباره برگا رنگ سبزی بگیره،

تا غنچه ی شمعدونی بشکفه و

شمع شمعدونی روشنایی بگیره

***

باغچه وگل، ماهی وحوض، مینای من

خورشید و ماه، سینه وقلب وعشق من

دوباره رنگ شادی بگیره ...

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط مینورام |
امشب
در این درد آلود شب ؛

برای به تسخیر در آوردن قلبی ،

 که مرا به تمسخر گرفته ،

سخت بی تابم!!!

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط مینورام |
قصه ی همه
به نام "همه" کس ، که تا هر جا روی هیچ جز او نیست...

قصه ی شیرینی ست

قصه ی از هیچ به همه رسیدن است

***

تمام توشه ام هیچ چیز بود

که برداشتم

همسفرم... "هیچ کس" بود

همسفر خوبی بود

_اگر چه هیچ نگفت_

مسیر نا آشنا بود

از آن عبور نکرده بودم

"هیچ کس" اما مرا با خود می برد

ساعت ها از پس هم می رفتیم

تا...

تا "هیچ آباد"

آری؛خاطرم می آید

نام آن آبادی

نام آن آبادی که در آن هیچ، آباد نبود!!!

***

"هیچ کس" اطراق کرد

من ماندم

ودیگر هیچ

_قصه عجب شیرین است_

***

او اما مرا راهی کرد

به کجا؟!؟

"هیچ کس" اگر چه هیچ نبود

اما او نشانی "همه کس" را خوب می دانست

او مرا راهی کرد

به جوار "دوست"

به کنار "همه کس"

***

راه طولانی بود

توبره ام را باز کردم

به به...

_قصه بس شیرین است_

در آن توبره هیچ نبود!!!

***

عاقبت دیدم من "همه" را

و این منم؛ اکنون

در "همه آباد"

فارغ از "هیچ چیز" و "هیچ کس" و...

ودیگر هیچ اما چه جای غم.!؟

***

من چون "همه" ای را یافتم

که او همه آبادی ؛

همه چیز

و همه کس بود...

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط مینورام |
آقاجون
بهونه می گیره دلم

از بابت رفتن تو

تنها می شه قلبای ما

به خاطر رفتن تو

قاب عکس تو خونه

یادآور خنده ی تو

کدوم رو باور بکنم؟؟؟

بودنت یا جای خالیتو...

دونه به دونه می شمرم

عهدا و خاطراتتو

تموم نمی شن که اونا

آقاجون

کاشکی می شد بودی پیشم

تا هستم...

به جان خانم جون

از شمردن یادگاری هات خسته نمی شدم من ...

اما این رو بدون آقا جون؛

هنوز تو خونه ی شما

نفسای گرم تو،

عطر خوبی های تو،

گلای یاس باغچه ی تو ؛

موندنی اَند.

اونا مایه ی دلگرمی خانم جون ما،

خانم خونه ی تو اَند.

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط مینورام |
سیب
گلدون اطلسی و درخت بید

بوی نم ِ شبنم شبهای شور انگیز عید

سفره ی سبزه وسنبل،

                     سمنو و سنجد،

                                سرکه و سیر

اما اون که نبود و بود جاش خالی

توی سفره ی تحویل!

چه بود؟

شاید اون بود سیب!

اما اگر سیب در این سفره نبود؛

پس عطر چه بود

که چنان کرده مرا بی خود شده از احوال خویش...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط مینورام |
ساعت من

     این ماجرا در  جمعه ی هفته ی پیش اتفاق افتاد ؛ و درسی به من داد.

     هفته ی پیش از اواسط هفته اوضاع و احوال خوبی نداشتم؛یک سری دردسر های درسی و غیره و غیره باعث چنین روحیه ای شده بود

از    طرف دیگر از بین تمامی ساعتهای مچی یک ساعت لاروس بودکه بسیار دوستش داشتم ؛ سال 81      اونو از بابا سوغات گرفتم و از آن زمان اونو به بقیه ترجیح می دادم .حالا اون هم از اواسط هفته درست  حسابی کار نمی کرد و این بیشتر اعصابم رو خرد می کرد،هر دفعه که عقب می ماند و من اونو تنظیم می کردم یکی دو دقیقه رو با زمان همراهی می کرداما باز از کار خود باز می ماند(با توجه به اینکه تازگیا شیشه ی ترک خورده وباتری اش نو شده بود.)

البته نا گفته نماند که من زمان را باید همیشه در دست داشته باشم حتی موقع خواب؛و اگر وسیله ای مانند زمانگر یا همان ساعت همراه من نباشد به معنای واقعی دیوونه می شم.

خلاصه کلام اینکه جمعه که رسید از ساعت 9 دوبار اونو تنظیم کردم و همان حکایت ناتوانی ساعت برای همراهی لحظه ها ...

پس یه چاقو برداشتم و اول می خواستم به باتری آن تلنگری بزنم...اما دریچه ی پشت ساعت باز نشد که نشد.فکر کردم که دسته فلزی مزاحمه اونو از جا در آوردم که به زعم خودم راحتتر به باتری دسترسی داشته بشم ولی باز هم نشد؛

با عصبانیت چنان بر شیشه ی ساعت کوبیدم که شیشه ترک خورد و شکست...اما در کمال تعجب اون شروع به کار کرد.با یه فوت با تمام توان ، همه ی خرده شیشه ها رو از صفحه ی تو رفته ی ساعت به زمین ریختم

باز هم ساعت با صدای آروم تیک تیک داشت کار می کرد.

دونه دونه با نوک چاقو شماره ها رو از جا کندم،وای خدای من؛ باز داشت کار می کرد.

شماره گرها رو بالا آوردم باز هم ساعت کار می کرد،یک ربع تمام بدون وقفه؛ اونا رو سر جاشون برگردوندم.

چاقو رو کنار انداختم وبا وسایلم ور رفتم، دوباره بی هوا برگشتم و اونو نگاه کردم

و ساعت باز هم ...

الآن حدود یک ساعت و نیم بود که کار می کرد؛این عزیز ساعت ناقص من!!!

عقل من، منو در فهم این موضوع همراهی نکرد؛

اما احساسم به گفت:

تو به اندازه ی بودنت به اون محتاجی؛چرا که لحظه لحظه های خوب و بدت رو با تو بوده، مقیاسی برای اندازه گیری خوبی ها،برای اینکه بدونی چند لحظه ،دقیقه یا ساعت رو به خوبی و شادی گذروندی یا به خوب بودن پرداختی

و اینکه یکی دو روزیه که سر ناسازگاری با تو رو گذاشته ؛

می خواسته که تو ندونی چقدر از لحظه ها رو غمگین بودی ،

می خواسته تو نفهمی چقدر از زمان رو با ناراحتی سپری کردی ،

می خواسته که تو نتونی لحظه های کم بودن و کم دیدنت رو اندازه بگیری ...

من اولین باره که به احساسم گوش کردم و اولین بار هم هست که از عقلم نافرمانی کردم و بابت همین هم هست که اکنون غیر عاقلانه شرمنده ی ساعتم هستم!!!

اون بعد از خدا تمام غم ها و شادی های منو می دونه؛

و اونه که هیچ وقت واسه ی من کم نذاشته.

حالا ساعت من هنوز هم کار می کنه اما اون نه دیگه شماره داره نه صفحه ی درست و حسابی و نه... ساعت من دیگه ارزش به مچ بستن رو نداره اما اون هنوز بهترین ساعت منه

من دیگه حتی روم هم نمی شه که اونو واسه تعمیر ببرم

اما هر چی که باشه اون یه نماده، نمادی از بودن و موندن!!!

                                                                

                               10/12/86

                      ساعت: ...

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مینورام |
افسانه ی من
برای معنا کردن "دلت"

به واژه نامه ی "دلم" رجوع کردم

اما نمی دانم

تو از کدام قصه یا فسانه به من الهام شده ای

که هر گونه واژه ها را

رج می زنم ،

پس و پیش می کنم ،

یا به بند می کشم ؛

کمتر به فرجام می رسم

و کلمات

نا قصارند و نارسا

برای ترجمان تو

ای تکرار نشدنی همیشه...    

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط مینورام |
دوست
من برای آنهایی که مرا دوست دارند، زندگی می کنم

آنها که مرا همانگونه که هستم، می شناسند

برای حل مسائلی که حل نشده، باقی مانده اند؛

برا ی جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام؛ 

برای آینده ای که در دور دستهاست؛

برای بهشتی که به من لبخند می زند

ودر انتظار من است

.

.

.

برای تمام خوبی هایی که می توانم انجام دهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط مینورام |
من بر گشتم
من اومدم بازم تا دوباره مزاحم همگی بشم !  

بابت نبودنم هم که همه می دونیم،

دانشجو جماعت اگه شب امتحان درس نخونه پس کی بخونه ؟

 در طول ترم درس خوندن هم که باز همه می دونیم ؛ حرومه

تازه اگه لطف کنه و از ته ترم یه کم بزنه که حداقل فرصت کنه همه منابع رو تموم کنه 

البته همه رو شوخی کردم حداقل در مورد اساتید خودم اینو می دونم که نمره ی پایان ترم اصلا ملاک نیست و دانشجو هم اگر جُربُزه داره  باید در طول ترم ارائه کنه و نمره ی پایانی فقط بابت کمک است نه ارزیابی استاد از دانشجو...

تا بعد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط مینورام