|
گلدون اطلسی و درخت بید بوی نم ِ شبنم شبهای شور انگیز عید سفره ی سبزه وسنبل، سمنو و سنجد، سرکه و سیر اما اون که نبود و بود جاش خالی توی سفره ی تحویل! چه بود؟ شاید اون بود سیب! اما اگر سیب در این سفره نبود؛ پس عطر چه بود که چنان کرده مرا بی خود شده از احوال خویش... + نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 10:48 قبل از ظهر توسط مینورام |
این ماجرا در جمعه ی هفته ی پیش اتفاق افتاد ؛ و درسی به من داد. هفته ی پیش از اواسط هفته اوضاع و احوال خوبی نداشتم؛یک سری دردسر های درسی و غیره و غیره باعث چنین روحیه ای شده بود از طرف دیگر از بین تمامی ساعتهای مچی یک ساعت لاروس بودکه بسیار دوستش داشتم ؛ سال 81 اونو از بابا سوغات گرفتم و از آن زمان اونو به بقیه ترجیح می دادم .حالا اون هم از اواسط هفته درست حسابی کار نمی کرد و این بیشتر اعصابم رو خرد می کرد،هر دفعه که عقب می ماند و من اونو تنظیم می کردم یکی دو دقیقه رو با زمان همراهی می کرداما باز از کار خود باز می ماند(با توجه به اینکه تازگیا شیشه ی ترک خورده وباتری اش نو شده بود.) البته نا گفته نماند که من زمان را باید همیشه در دست داشته باشم حتی موقع خواب؛و اگر وسیله ای مانند زمانگر یا همان ساعت همراه من نباشد به معنای واقعی دیوونه می شم. خلاصه کلام اینکه جمعه که رسید از ساعت 9 دوبار اونو تنظیم کردم و همان حکایت ناتوانی ساعت برای همراهی لحظه ها ... پس یه چاقو برداشتم و اول می خواستم به باتری آن تلنگری بزنم...اما دریچه ی پشت ساعت باز نشد که نشد.فکر کردم که دسته فلزی مزاحمه اونو از جا در آوردم که به زعم خودم راحتتر به باتری دسترسی داشته بشم ولی باز هم نشد؛ با عصبانیت چنان بر شیشه ی ساعت کوبیدم که شیشه ترک خورد و شکست...اما در کمال تعجب اون شروع به کار کرد.با یه فوت با تمام توان ، همه ی خرده شیشه ها رو از صفحه ی تو رفته ی ساعت به زمین ریختم باز هم ساعت با صدای آروم تیک تیک داشت کار می کرد. دونه دونه با نوک چاقو شماره ها رو از جا کندم،وای خدای من؛ باز داشت کار می کرد. شماره گرها رو بالا آوردم باز هم ساعت کار می کرد،یک ربع تمام بدون وقفه؛ اونا رو سر جاشون برگردوندم. چاقو رو کنار انداختم وبا وسایلم ور رفتم، دوباره بی هوا برگشتم و اونو نگاه کردم و ساعت باز هم ... الآن حدود یک ساعت و نیم بود که کار می کرد؛این عزیز ساعت ناقص من!!! عقل من، منو در فهم این موضوع همراهی نکرد؛ اما احساسم به گفت: تو به اندازه ی بودنت به اون محتاجی؛چرا که لحظه لحظه های خوب و بدت رو با تو بوده، مقیاسی برای اندازه گیری خوبی ها،برای اینکه بدونی چند لحظه ،دقیقه یا ساعت رو به خوبی و شادی گذروندی یا به خوب بودن پرداختی و اینکه یکی دو روزیه که سر ناسازگاری با تو رو گذاشته ؛ می خواسته که تو ندونی چقدر از لحظه ها رو غمگین بودی ، می خواسته تو نفهمی چقدر از زمان رو با ناراحتی سپری کردی ، می خواسته که تو نتونی لحظه های کم بودن و کم دیدنت رو اندازه بگیری ... من اولین باره که به احساسم گوش کردم و اولین بار هم هست که از عقلم نافرمانی کردم و بابت همین هم هست که اکنون غیر عاقلانه شرمنده ی ساعتم هستم!!! اون بعد از خدا تمام غم ها و شادی های منو می دونه؛ و اونه که هیچ وقت واسه ی من کم نذاشته. حالا ساعت من هنوز هم کار می کنه اما اون نه دیگه شماره داره نه صفحه ی درست و حسابی و نه... ساعت من دیگه ارزش به مچ بستن رو نداره اما اون هنوز بهترین ساعت منه من دیگه حتی روم هم نمی شه که اونو واسه تعمیر ببرم اما هر چی که باشه اون یه نماده، نمادی از بودن و موندن!!! 10/12/86 ساعت: ... + نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386 6:10 بعد از ظهر توسط مینورام |
|
| ||||||