تبليغاتX
بهشت آرام - ساعت من

بهشت آرام

     این ماجرا در  جمعه ی هفته ی پیش اتفاق افتاد ؛ و درسی به من داد.

     هفته ی پیش از اواسط هفته اوضاع و احوال خوبی نداشتم؛یک سری دردسر های درسی و غیره و غیره باعث چنین روحیه ای شده بود

از    طرف دیگر از بین تمامی ساعتهای مچی یک ساعت لاروس بودکه بسیار دوستش داشتم ؛ سال 81      اونو از بابا سوغات گرفتم و از آن زمان اونو به بقیه ترجیح می دادم .حالا اون هم از اواسط هفته درست  حسابی کار نمی کرد و این بیشتر اعصابم رو خرد می کرد،هر دفعه که عقب می ماند و من اونو تنظیم می کردم یکی دو دقیقه رو با زمان همراهی می کرداما باز از کار خود باز می ماند(با توجه به اینکه تازگیا شیشه ی ترک خورده وباتری اش نو شده بود.)

البته نا گفته نماند که من زمان را باید همیشه در دست داشته باشم حتی موقع خواب؛و اگر وسیله ای مانند زمانگر یا همان ساعت همراه من نباشد به معنای واقعی دیوونه می شم.

خلاصه کلام اینکه جمعه که رسید از ساعت 9 دوبار اونو تنظیم کردم و همان حکایت ناتوانی ساعت برای همراهی لحظه ها ...

پس یه چاقو برداشتم و اول می خواستم به باتری آن تلنگری بزنم...اما دریچه ی پشت ساعت باز نشد که نشد.فکر کردم که دسته فلزی مزاحمه اونو از جا در آوردم که به زعم خودم راحتتر به باتری دسترسی داشته بشم ولی باز هم نشد؛

با عصبانیت چنان بر شیشه ی ساعت کوبیدم که شیشه ترک خورد و شکست...اما در کمال تعجب اون شروع به کار کرد.با یه فوت با تمام توان ، همه ی خرده شیشه ها رو از صفحه ی تو رفته ی ساعت به زمین ریختم

باز هم ساعت با صدای آروم تیک تیک داشت کار می کرد.

دونه دونه با نوک چاقو شماره ها رو از جا کندم،وای خدای من؛ باز داشت کار می کرد.

شماره گرها رو بالا آوردم باز هم ساعت کار می کرد،یک ربع تمام بدون وقفه؛ اونا رو سر جاشون برگردوندم.

چاقو رو کنار انداختم وبا وسایلم ور رفتم، دوباره بی هوا برگشتم و اونو نگاه کردم

و ساعت باز هم ...

الآن حدود یک ساعت و نیم بود که کار می کرد؛این عزیز ساعت ناقص من!!!

عقل من، منو در فهم این موضوع همراهی نکرد؛

اما احساسم به گفت:

تو به اندازه ی بودنت به اون محتاجی؛چرا که لحظه لحظه های خوب و بدت رو با تو بوده، مقیاسی برای اندازه گیری خوبی ها،برای اینکه بدونی چند لحظه ،دقیقه یا ساعت رو به خوبی و شادی گذروندی یا به خوب بودن پرداختی

و اینکه یکی دو روزیه که سر ناسازگاری با تو رو گذاشته ؛

می خواسته که تو ندونی چقدر از لحظه ها رو غمگین بودی ،

می خواسته تو نفهمی چقدر از زمان رو با ناراحتی سپری کردی ،

می خواسته که تو نتونی لحظه های کم بودن و کم دیدنت رو اندازه بگیری ...

من اولین باره که به احساسم گوش کردم و اولین بار هم هست که از عقلم نافرمانی کردم و بابت همین هم هست که اکنون غیر عاقلانه شرمنده ی ساعتم هستم!!!

اون بعد از خدا تمام غم ها و شادی های منو می دونه؛

و اونه که هیچ وقت واسه ی من کم نذاشته.

حالا ساعت من هنوز هم کار می کنه اما اون نه دیگه شماره داره نه صفحه ی درست و حسابی و نه... ساعت من دیگه ارزش به مچ بستن رو نداره اما اون هنوز بهترین ساعت منه

من دیگه حتی روم هم نمی شه که اونو واسه تعمیر ببرم

اما هر چی که باشه اون یه نماده، نمادی از بودن و موندن!!!

                                                                

                               10/12/86

                      ساعت: ...

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386 6:10 بعد از ظهر توسط مینورام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بوی اطلسی می آد و
حسِ خوبیه
اینکه می دونم
داری می آی
بوی سیب و حوا وشاپرک...
ترانه های بهشتی و من ، چشم به دستای خدا دوختیم
که تو ی فواره ی نور و لبخند
اشک فراقت رو دید و
دادت به ما...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

از تو باید می گذشتم
پاندورا
فریاد خاموش
بانوی پاییز
شب و سکوت و من و ماه !!
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی
ترمه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



پیوندها

و خدا زمین را بخشید...(دکتر گیل آبادی)
اگر دل دلیل است(انوشه میر مجلسی)
نوشته بر باد(فرزانه ناظری)
اثبات ما (عطیه عسگری)
به نام نامی او(آقای دکتر امینی)
رویای صدا(سعید پور محمودی)
بهترین لحظه(شیوا شوق)
شبستانه(آقای محمد خانی)
وصال سبز(آقای مجلسی)
هستم(علی ضیاء)
کیمیا(شهرام میر پناه)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin