|
به نام "همه" کس ، که تا هر جا روی هیچ جز او نیست...
قصه ی شیرینی ست قصه ی از هیچ به همه رسیدن است *** تمام توشه ام هیچ چیز بود که برداشتم همسفرم... "هیچ کس" بود همسفر خوبی بود _اگر چه هیچ نگفت_ مسیر نا آشنا بود از آن عبور نکرده بودم "هیچ کس" اما مرا با خود می برد ساعت ها از پس هم می رفتیم تا... تا "هیچ آباد" آری؛خاطرم می آید نام آن آبادی نام آن آبادی که در آن هیچ، آباد نبود!!! *** "هیچ کس" اطراق کرد من ماندم ودیگر هیچ _قصه عجب شیرین است_ *** او اما مرا راهی کرد به کجا؟!؟ "هیچ کس" اگر چه هیچ نبود اما او نشانی "همه کس" را خوب می دانست او مرا راهی کرد به جوار "دوست" به کنار "همه کس" *** راه طولانی بود توبره ام را باز کردم به به... _قصه بس شیرین است_ در آن توبره هیچ نبود!!! *** عاقبت دیدم من "همه" را و این منم؛ اکنون در "همه آباد" فارغ از "هیچ چیز" و "هیچ کس" و... ودیگر هیچ اما چه جای غم.!؟ *** من چون "همه" ای را یافتم که او همه آبادی ؛ همه چیز و همه کس بود... + نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 12:2 بعد از ظهر توسط مینورام |
|
| ||||||